متن زیبا
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ،۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

به لبهایم مزن قفل خاموشی که در دل قصه ای نا گفته دارم / ز پایم باز کن این بند گران را که از این سودا دلی آشفته دارم .

طوفان با همه ی شدت خود به ساحل و آرامش منتهی می شود و حتی در بحبوحه ی شدت خود در جستجوی آرامش است ، من نیز همه ی عصیانم به عشق تو ختم می شود و یگانه فریاد درونم این است که تو را ، تنها تو را !

آره زندگیم همینه ! دیگه چاره ای ندارم ! صبح تا شب این شده کارم ، یا تو باشی و بخندم یا نباشی و ببارم .

من غروب عشق خود را در نگاهت دیده ام / من بنای آرزوها را زهم پاشیده ام / آنچه باید من بفهمم این زمان فهمیده ام / در دل خود من به عشق پوچ تو خندیده ام .

فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست / اما حیف این تازه اول یک زندگیست / زندگی چیزیست شبیه یک حباب / عشق آبادیه زیبایی در سراب / فاصله با آرزوهای ما چه کرد / کاش میشد در عاشقی هم توبه کرد .